گردش در یک روز آفتابی
سلام نفس من
چند روز پیش من و شما به همراه بچه های مدرسه مامانی رفتیم اردو . خاله سارا هم با امیررضا و آتنا اومده بودن . جونم برات بگه بس که شما دوئیدی و خاک بازی و آب بازی کردی خودت رو هلاک کردی از خوشحالی نمیدونستی چیکار بکنی حتی نیومدی نهار بخوری از صبح تا بعدازظهر فعالیت داشتی و بعدازظهر از خستگی زیاد اومدی پیش من و مجال دادی چند تا عکس ازت بگیرم .
اینجا شما با فضولی تو سبد گردشمون دنبال یه چیزی می گشتی

وااااااااااااااای بلاخره یافتم

و مشغول خوردن شدی که با دیدن شما آتنا دخترخاله جون با ذوق پرید وسط و باهات همکاری کرد

و در اینجا من چند تا عکس از شما دو تا گرفتم
قربونتون برم آفتاب افتاده بود تو صورتتون نمی تونستید قشنگ به دوربین نگاه کنید

و در اینجا آقا کلاغه حواستون رو پرت کرد

و شما در اینجا ازم خواستی که از زخم پات عکس بگیرم
گفتی مامانی از پام بگیر به بابایی نشون بدیم که افتادم
فدات بشم فکر میکردی بدون عکس بابایی پات رو نمی بینه

قربونت برم بس که خسته بودی رسیدیم خونه از ساعت هشت شب خوابیدی تا این روز دیگه صبح .
همه چیز من دوستت دارم
عااااااااااااااااشقتم


گردش در یک روز آفتابی
